آخر و عاقبت زندگی با بیماران شخصیتی

0

بعد از ۴۷ سال زندگی مشترک، با چهره ای خسته و فرسوده بر روی صندلی مشاوره نشسته و از دور دستهای خاطرات خود به من می نگرد. آنچه که از آن شاکی و ناخرسند است نه رفتار های تحقیر کننده و زشت همسر، بلکه این احساس بی وقفه قدر دانی نشدن و نادیده انگاشته شدن برای تمامی محبتها و زحماتی است که برای او کشیده است.

سوال او اینست: “چرا مرا نمی بیند، آیا هرگز خواهد دید؟”

تمامی فحش ها و ناسزاهایش را از بر است. تمامی تحقیر هایی را که بحق و ناحق کرده بیاد دارد. تمامی لحظاتی را که در اضطراب و وحشت آمدن و دیدن و شنیدن او سپری کرده میتواند بازگو کند. اما پس از ۴۷ سال زندگی مشترک، امروز که جوانی و توانایی خود را در قبال آنهمه پایداری و صبوری رفته می بیند آنچه که بیاد ندارد نفسی در آرامش کشیدن و در کنار او خوشدل بودن است.

بدون توجه به سوالات من، در اعماق ذهن خود بار دیگر با صدایی بلند خاطراتش را مرور می کند:

“با اینکه خانواده من بالاتر از اون بود همیشه میگفت که اون ما رو و من رو خصوصا از گدایی و بدبختی نجات داده و آدم کرده. نذاشت من دانشگاه برم ولی همیشه تو سر من زد که نتونستم درسم رو تموم کنم و نیمه کاره رها کردم. جلوی بچه ها مسخرم میکرد. همیشه یه چیزی برای دعوا پیدا می کرد. همش من و بچه ها باید میلرزیدیم که الان میاد چی رو بهانه می کنه. از این لحظه به اون لحظه نمیدونستی چطوریه. از این ور من رو میزد از اونور از من رابطه جنسی میخواست. اصلا براش خستگی من مهم نبود. ولی خودش که خسته یا مریض می شد دنیا باید بهش سرویس می دادند. کوچکترین موضوعی هم که مطابق میلش نبود قهر میکرد و تا مدتها کشش میداد. باید هزار بار التماس و خواهش میکردیم تا ما رو ببخشه حتی اگر تقصیر خودش بود.”

ناگهان سر رو بالا میاره و با حالتی پر از انزجار به من نگاه میکنه و فریاد میزنه: “برای چی؟ برای چی من اینهمه تحمل میکردم. برای چی اینهمه من صبوری کردم؟”

بعد دوباره زیر لب زمزمه می کنه: “البته بچه داشتم. فشار خانواده خودم هم روم بود که بمونم و بسازم. اجتماع هم که میدونین چطور با زن مطلقه برخورد می کنه. همش امیدوار بودم یه روز بفهمه. چقدر نذر کردم. دوستشم داشتم ها ولی دیگه خسته شدم.”

نگاه افتاده از خسته گی اش بار دیگر به صورت من خیره می شود. از دور دستی دور به من نگاه می کند اما منتظر جوابی است. جوابی که هزاران نفر مثل او منتظر شنیدنش هستند.

“مسلما رفتارهای خوبی هم همسر شما داشته؟” با احتیاطی زیاد از او میپرسم. “همه اش که بد نبوده؟”

سری تکان می دهد و اقرار می کند: “آره مهربون بود ولی هر موقع خودش میخواست مهربونیش گل میکرد. بیشتر اوقات بی اعتنا بود اگر قهر نبود. برای دیگران سر و جون میداد. همه میگفتند که همسرم فرشته است. مودب، مهربان، راست گو.”

گویی خاطره ای به ذهنش خطور کرده ناگهان برآشفته نگاهم میکند و بر زانوی خود می زند. “وای وای وای چقدر دروغ میگفت. همه کاراش تناقض گویی داشت. اوایلش جوون بودم نمیفهمیدم. تا بیست سال اول زندگیم هم نفهمیدم چقدر دروغگو بود. ولی یواش یواش دیگه دیدم.” نفسی آتشین را از سینه بیرون می دهد و باز با چشمانی خیره شده در گذشته به من می نگرد. “خیلی پنهان کاری داشت و وقتی می فهمیدی، هزار جور توجیح میکرد کارهاش رو. دست بزن هم داشت. مخصوصا بچه ها رو خیلی بد میزد وقتی عصبانی میشد که هر لحظه هم ممکن بود عصبانی بشه. وقتی هم از اونها عصبانی بود به من فحش می داد میگفت تقصیر منه که بچه ها بی ادب و گستاخ بار اومدند.”

همچنین مشاهده کنید:  سخنی با همکاران درمانگر، مبتلایان و قربانیان بیماران شخصیتی

من با تعجب می پرسم: “ایشون فحاشی و کتک کاری میکرد بعد شما رو الگوی بد بچه ها می دونست؟!”

سری تکان می دهد از نفرت. کلامی برای گفتن دردهایش متصور نیست. حجمی که از درد و انزجار در قلب خسته او پر شده آنقدر بزرگ است که با هیچ درد دلی خارج نشده و تسکین نمی یابد.

“میدونی دکتر؟ همیشه میدونستم مریضه. می دیدم رفتاراش طبیعی نیست. ولی هم دوستش داشتم و هم پدر بچه هام بود. حالا هم نمیخوام ازش انتقام بگیرم. ولی دیگه خسته شدم. دیگه صداش تو گوشم می پیچه و مغزم رو سوراخ می کنه وقتی با من حرف میزنه. دیگه دیدنش برام سخته. میخوام برای خودم زندگی کنم. میخوام در آرامش بمیرم. واقعا من هیچوقت حق ندارم برای خودم هم زندگی کنم؟ واقعا یک روز آرام در زندگی، حق من نیست؟”

بین نیاز او به آرامش و صلح و موقعیت اجتماعی او مانده ام. بعد از نیم قرن زندگی مشترک طلاق گزینه خوبی برای اتمام این فصل از زندگی او نیست. اما نیم قرن شکنجه روانی ای که روحش را خورد کرده و روانش را فرسوده و هم اکنون نیز پایانی ندارد بیان مرا در تشویقش به ادامه زندگی قاصر و کوتاه می کند. او انسان است و آرامش و خوشبختی حق اوست. ولی این حق را از کسی که خود از آرامش و خوشبختی، بخاطر داشتن شخصیت و روانی مریض، محروم است نمی توان طلب کرد. من در راهنمایی درست او ناتوانم و صادقانه موقعیت مشکلی که من را در آن قرار داده با وی مطرح می کنم. لبخندی از رضایت می زند و از خود من و زندگیم می پرسد. در چند ماهی که از اولین جلسه میگذرد، فرزندانش که او را بخاطر ناراحتی های عصبی و افسردگی به مطب آورده بودند از پیشرفت خلقی او راضیند. گویی در جلسات مشاوره خود سرانجام آرامشی را می یابد که خود آنرا “فهمیده شدن” قلمداد می کند. گاها افسوس میخورد که چرا زودتر بفکر مشاوره نیافتاده. گاها از تغییرات کوچکی که در همسرش حاصل شده امیدوار می شود و گاها نیز درمان نخواستن شوهرش سخت او را خشمگین میکند.

اما امروز که بر سر مزار او رفتم تا برای آخرین بار با هم سخنی داشته باشیم، همسرش با همان غرور همیشگی و درمان نشده اش در گوشه ای ایستاد و بی اعتنا به نیم قرن شریک از دست رفته، نگران توجه حضار بخود بود. کنار خاک تازه قبرش زانو میزنم و مثل همیشه با لحنی شوخ و دلجویانه اما دردناک زمزمه می کنم: “اینهم آرامشی که می خواستی و آنهمه بخاطرش غر میزدی. دیدی نیم قرن شکنجه ارزشش را داشت!”

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.