سخنی با همکاران درمانگر، مبتلایان و قربانیان بیماران شخصیتی

0

نوشتن در مورد بیماری های شخصیتی و پرداختن به موضوع شخصیت افراد مسئولیتی است توانفرسا و سنگین تر از آنکه روح و قلب بتوانند از پس آن بر آیند. از یک طرف گوناگونی ژنتیکی و فرهنگی انسانها علمی بسیار وسیع و کاربردی برای شناخت آنها نیاز دارد و از طرفی دیگر، خود درمانگر می باید بدون تعصب و غرض تحلیلی واقعی از موضوع ارائه دهد که همه اینها شروطی بسیار دشوار اگر نه محال می باشند. اما دشواری موضوع تحقیق و تحلیل بیماری های شخصیتی به همین پیچیدگی و عظمتی که دارد خلاصه نمی شود. احساسات انسانی نیز مانعی قابل توجه و تعمق در این رابطه اند. وقتی کسی با یک بیمار شخصیتی زندگی میکند ناخواسته و نادانسته رنج میکشد. حتی خوشترین لحظات زندگی سایه ای پلید از طوفان اضطراب، درگیری، ناراحتی و تنش را بهمراه میکشند. هیچ روزی با بیماران شخصیتی روزی به معنای واقعی آرام و بدون اضطراب نیست. برای قربانیان بیماران شخصیتی، زندگی با این بیماران بر روی دریاچه ای یخ زده دویدن است که هر لحظه احتمال شکستن یخ و غرق شدن در عمق آبهای سرد تحقیر و تنش را بهمراه دارد.

طبیعی است که هیچ بررسی و تحلیلی و هیچ توجیهِ منطقی و علمی ای را یارا و توان آن نیست که درد زیستن و رنج کشیدن را برای این قربانیان همیشه مضطرب و دردمند بکاهد چه رسد به آنکه التیام بخشد. بنابراین هدف ما متخصصین از نوشتن و گفتن و حتی مشاوره دادن و درمان کردنِ این بیماری ها، کاستن از تألم و رنج قربانیان آنها نیست. همچنین هدف ما توجیه زشتیهای جانکاه این بیماری ها و افراد مبتلای به آن نیز نمی تواند باشد. هدف ما حتی بوجود آوردن گوشه ای امن برای سوگواری و گریستن نیز نیست.
ما می دانیم قلبی که دردمند از بودن با این بیماران است، با کلامی علمی و توجیهی التیام نمیگیرد. فکری که خمیده از بار زشتیها و رنجهای کشیده از این بیماران است با دانستن مریض بودن این افراد و دلایل بیماری، سبُک نشده و قد عَلَم نمی کند.

دل و قلبی که گرفتار این بیماران هستند را یارای رنج نکشیدن و غم نخوردن نیست.

پس اگر ما می نویسیم و اگر ما تحلیل و بررسی میکنیم، تنها برای یافتن و بوجود آوردن ابزارهایی است که حق طبیعی زیستن را برای ما (درمانگر و قربانی و بیمار) تضمین کرده و فرصت برخاستنی دوباره را همواره مهیا نگه دارد. چرا که این دقیقا همان چیزی است که بیماران شخصیتی، از ابتدای رابطه برداشته و همواره مراقبند تا هرگز آنرا دوباره بدست قربانیان خود ندهند.
حق زیستن، حق برخاستن و وجود داشتن، حق خوشدل و خوشحال بودن و حق خوشبخت بودن حقوقی برای همیشه منتفی و حذف شده در چشم بیماران شخصیتی است. خود این بیماران هرگز مفهومی از این خصوصیات انسانی نداشته و قدرت درک احساسی آنرا بدلیل بیماری خود ندارند. در جهنمی که بیماران شخصیتی ناخواسته و نادانسته به آن محکومند این احساسات خارج از ادراک معلول آنها، تنها احساساتی خطرناک هستند که می باید بشدت سرکوب شده و کنترل گردند.
از آنجاییکه بیماران شخصیتی تمام هوش و ادراک خود را در یک جهت و کاملا تک بعدی استفاده کرده تا از خطرهای مجازی و زاییده توهمات فکری خود جلوگیری کنند، معمولا چیره دستی خاصی در گرفتن و تضییع این حقوق حق هر انسانی پیدا کرده و میتوانند براحتی قربانیان خود را محروم سازند.
بنابراین، هر وقت که متخصص و درمانگری به موضوع بیماری شخصیتی میپردازد بدنبال توجیه بیماری و التیام زخمی چنین فراتر از حد و وسع خود نیست. او تنها در جستجوی روشها و راه هایی است که قربانیان بیماران شخصیتی و در صورت امکان خود بیماران شخصیتی بتوانند باری دیگر انسان بودن را با دلی آرام و خوش و بدور از وحشت و اضطراب تجربه کنند.
ما انسانها به نفسِ اجتماعی بودن خود می باید با یکدیگر در صلح و آشتی ای واقعی و بدور از تظاهر و ریا زندگی کنیم. ما انسانها به نفس داشتن قلبی محبت جو و محبت خواه می باید عمیقا دوست بداریم و دوست داشته باشیم. ما انسانها به نفس روانی کنجکاو و تفریح گر می باید شاد بوده و شاد زندگی کنیم. وقتی هر کدام از حقوق انسانی ما به هر دلیلی و از هر کسی چه بیمار شخصیتی و چه غیر بیمار تضییع می گردد، وظیفه انسانی ما اعاده و ترمیم آن است.
اما فراموش نکنیم که بیماری شخصیتی بسیار شدیدتر و عمیق تر از حدی است که یک انسان با تمام توانمندی هایی که دارد بتواند براحتی آنرا درمان کرده و التیام بخشد. بگذاریم دوران سوگ و دل سوختن از این بیماری ها بجای خود باقی باشد اما نگذاریم که توانمندی فکری و روحی فرد قربانی و یا حتی خود بیمار را تحت الشعاع قرار دهد.

همچنین مشاهده کنید:  آخر و عاقبت زندگی با بیماران شخصیتی
ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.