کلاس کنترل و درمان اضطراب – بازخورد ۲

0

در هر دردى رشدى هست…
من یه آدم شاد بودم با دغدغه های معمولی همه آدما یا به نظر خودم معمولی!که به خیال خودم داشتم مدیریتش میکردم (اونم با فکر کردن زیاد)
یه شب خیلی معمولی که همه چیز عادی بود زندگی من عوض شد.تو ترافیک یه آن احساس کردم همه تنم بی حس شده و شدیدا عرق سرد میکردم در عین حال جوری صدای ضربان قلبمو میشنیدم که نمیشد نادیده بگیرمش.بخوام تو دو کلمه خلاصش کنم راه رفتن روی مرز جنون و مرگ!اونشب با تزریق آرامبخش اومدم خونه و فردا بازهم تکرار شد اونقدر تو روزهای بعدش تاریکی بود که نمیشد اسمشو گذاشت زندگی.

من نمیتونستم تنها باشم نمیتونستم ورزش کنم تو تونل برم ترافیک منو میترسوند قطع شدن برق وسط روز!نمیتونستم حتی مثل قبل به روزمرگی هام بگم اَه!دلم لک زده بود برای روزمرگی های قدیمم اصلا..خسته بودم و غمگین ترین آدم روی زمین!یادمه با استیصال از در کلینیک دکتر رفتم تو و به واقع بدون هیچ امیدی!توصیه های اول دکتر سخت بود و من به غایت ضعیف بودم تا تونستم به کمکشون بلند شم و با بزرگترین دشمن خودم روی زمین(ذهن تکرار گرم)صلح کنم…

دو سال میگذره از اون روز و من زندگی میکنم به قطع و یقین بیشتر از روزهای قبل از پنیک!تو ترافیک میرم،مِه،تاریکی،سرمای زیاد،گرمای سوزان،ورزش میکنم،میخندم و مثل بقیه وقتی خیلی غمگینم گریه میکنم و دیگه منتظر هیچ حمله بعدی ای نیستم..بله پنیک به شدت عود کنندست ولی اینکه بخواین همیشه و هر لحظه باهاتون باشه یا با انتخاب و عملکرد درست بدون حضورش زندگی کنین انتخاب شماست.
در هر دردی رشدی هست!

نادیا از تهران

Rate this post

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.